تبليغاتX
پاداش عضويت در سيستم درآمد فروتلي ... عشق رویاست...

 

سلام .

نمی دونم تا حالا تو وبلاگم اینجوری ننوشته بودم .

شاید به خاطر اینه که دیگه  نمیتونم آپ کنم .  پنج روز دیگه میرم سربازی  و این وبلاگ تنها میمونه با خاطراتم .  با یاد نیلوفر  که ....

خب به هر حال اینم قسمت من بود .

 نمی دونم وقتی ۲سال دیگه از سربازی اومدم بازم این وبلاگ هست یا نه .

من تو این  ۲۴ سال یه چیزو فهمیدم اینکه  کسایی که دردای  یه جور دارن  و همدیگرو درک می کنن هیچ وقت به هم نمی رسن تا به همدیگه کمک کنن.

اگه پسر باشی فکرت فقط دنبال یه چیزه .

 اگه دختر باشی همیشه می ترسی که .... . و این قانون نانوشته ای هست که نمیشه ازش فرار کرد. از دوستایی که اومدن تو وبلاگم نظر دادن خیلی ممنونم .نمیدونید چه قدرخوشحال می شدم وقتی نظرارو می خوندم . دوستایی که  پیشنهاد لینک می کردن خیلی خیلی  شرمندم که جوابشونو نمیدادم  من فقط دنبال تنهایی بودم نه شلوغی.

در کل اینکه مواظب خودتون باشین  دوستار شما مسعود.

 روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع

سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

به پيش شمع اگر پروانه سوزد نيست دشوارش
چه باک از سوختن او را که بر بالين بود يارش .
گيرم که توبه از مي گلگون کندکسي
با آن دو لعل توبه شکن چون کند کسي .
ربود صبر ز دل جان ز تن جدايي تو
جدايي تو چها کرد با جدايي تو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

 

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز  

                           هر كه دل بردن او دید و در انكار من است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

به چشمانم گفته ام

                        نبیند .

به گوشهایم گفته ام

                        نشنود .

خاطراتم را نیز

                        کشته ام .

بــارالــهــی

دلـــم را چـه کـنـم !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

کاش:

 هرگز در محبت شک نبود

تک سوار مهربانی تک نبود

 کاش :

برجانی که بر قاب دل است

 واژه ی تلخ خیانت حک نبود

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

 

جرعه جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش،

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

 

                        می گریزم از آن چه خویشتن نام دارد
                        بیم دارم که بگویی تمام شدم
                        و من دنبال راهی برای کمال می روم
                        و این را پایانی نیست....

 

http://alone-version.blogfa.com/ علی آقای گل

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

 

به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد .  

به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .       

به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . .        

به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم .          

 به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .    

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

وقتی تنهاییم
دنبال یک دوست می گردیم

وقتی پیداش کردیم
دنبال عیب هاش میگردیم

وقتی از دستش دادیم
دنبال خاطره هاش میگردیم...

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

درد را از هر طرف نوشتم درد بود

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

گفتی: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟
 گفتم: دوست داشتن... گفتی: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواد عاشق بشند.
گفتم:اون كس كه عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه ولي اوني كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه و از شنا كردنشم لذت مي بره
.
 تو چشمام نگاه كردی و گفتی: تو چي تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟
خيلي اروم گفتم: من خيلي وقته غرق شدم

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

 

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

 چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

 نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

 چون اب که هميشه پاک نميمونه...

 نميخوام بگم که دوستت دارم...

 چون منکه اصلا دوستت ندارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

 
 رگ خشک درختا درد پاییز می گیره

بارون نم نمک آروم

روی جالیز می گیره

دیگه سبزی نمی مونه

همه جا برگای زرده

دیگه برگا نمی رقصن

رقص پاییز پر درده

گرمی دستای من کم شده دستاتو بده

دستای سرد منو گرم بکن

باد پاییز سرده

آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده

بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

 منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم

 منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

گناهم چه بوده به جز عاشقی

به جز مهربانی راستی و دلدادگی

گناهم چه بوده که این قلب پاک

اسیری شده در نگاه تو باز

گناهم چه بوده که در آسمان

ندارم امید نگاهی ز ماه

گناهم چه بوده که در روز و شب

دو چشمم بباریده در هر نفس

گناهم چه بوده که در زندگی

شدم عاشق عشق و ویرانگی

گناهم چه بوده که سر گشته ام

شب و روز نظر بر رهت بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم

ز دوری به رنگ شقایق شدم

گناهم چه بوده که عشقم تویی

تمام وجودم سراپا تویی

گناهم چه بوده مه دلخسته ام

دلم را به مهرت گرو بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم

ز دوری به رنگ شقایق شدم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

شرقی ترین مصلوب در این سرزمینم

                                      شبها به دنبال خدا من در کمینم

سجاده ها تنها آلات دعا نیست

                                   فرق خدا با ما تنها یک هوا نیست

او را به جز در انتها جایی ندیدم

                                   ساکت تراز او خالقی شاکی ندیدم

بر عرشه کشتی ما کو ناخدایی

                                   شکان ما افتاد دست بی وفایی

دیشب ز فریاد خدا باران نبارید

                                    بر پهنه دشت شما ماهی نتابید

ای وای کنار یکدگراز هم جداییم

                                 وقتی بدین رنگ و ریا ها مبتلاییم

دیشب زسور مرغ حق چیزی شنیدم

                                   از انحطاط آدم و پوچی شنیدم

می گفت به خود این آدمی چه کارگاهیست

                               یک ماشین خاطره ساز لاابالیست

آن شب ز فریاد رنی خوابم نمانست

                     از وضع حمل رشک و غم خود هم ندانست

باز هم تولد باز هم تکرار جانی

                               باز هم خدا نومید نشد هی مژدگانی

دردا که از قهر خدا ما شادمانیم

                               هرگز به خود غره مشو باز انسانیم

                                   

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

و حدس میزنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی

به خاظر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی

((rain girl))

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

بن بست راهی که من دارم و تاریکه افکارم
جایی که اشکا منو خاک کردند
پس حالا بیا به تو بگم از رنج و سختی
آره من هر دم مثل دیوونه ها مستمو ولگردم
ول کردم این دنیای پستو دل کندم از هر چی که هست .  چه آخر هفته وحشتناکی همون بهتر که زودتر تموم شد خدا نکنه از این آخر هفته ها نصیب کسی .
فردا اولین روز هفته امیدوارم یکم بهتر باشه همیشه واسه خودم نقشه می کشم .
همیشه میگم از اول هفته شروع میکنم
همیشه میگم دیگه این حرفو نمی زنم دیگه اون حرفو نمیزنم
اما نمی تونم
مخصوصا بعضی وقتا که دیگه خیلی حالم بده یه چیزایی میگم که شاید آدم مست هم نمیگه .
واقعا متاسفم ...

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

 

به تو می گم یه کلمه دوست دارم یه عالمه

برو حرفات تو گوشمه برو یادت تو دلمه 

توی چشمام نگاه نکن دست منو رها نکن

دیگه بسه گریه نکن دیگه بسه گریه نکننن

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

 چرا همیشه ........

اون چیزی که .............

ما فکر می کنیم..............

اتفاق نمی افته

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط مسعود.مرادیان |

وقتی کسی نيست که به دادت برسه پس داد نزن،
سکوت کن،
شايد از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده،
فرياد دردت رو دوا نميکنه،
اما سکوت شايد نتونه دردتو از بين ببره
اما ميتونه خيلی راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده

(راه رسم عاشقی و دل بردن و می دونی کاشکی یادت می دادن یه ذره مهربونی ...)



شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را ، ز گل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی
دل من سرگشته تو
نفسم آغشته تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی
مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی